تبليغاتX
بــــــــــی ســـــــرو صــــــــــدا

بازگشتی دوباره...

 سلام علیکم جمیعا".
  به خدمت دوستان میرسانم که وبلاگ دوباره راه اندازی شد. همچنین خاطر نشان میکنم که این وبلاگ
  کاملا" شخصی بوده و متعلق به هیچ گروهی نمی باشد. امروز آپ کردم که بگم اومدم ولی به دلایلی تا
  تابستون آپ نمی کنم.
 
قربانتان
خدانگهدار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط ابوالفضل باقیان |

دیگه نظرا باز شد فقط جون ماماناتون رعایت کنین من دوباره تو مخمصه گیر نکنم

 

ادما بعضی وقتا به هم میریزن ...
بعد بعضی دیگرو هم به هم میریزن ...
خواسته یا نا خواسته ...
گاهی بد و گاهی خوب...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:43 توسط ابوالفضل باقیان

بی بخار

   از همون اول اسم وبلاگمو گذاشتم بی سرو صدا که یه وبلاگ مال خودم باشه و بی سرو صدا توش کار کنم . هر وقت دلم می گیره یا خوشحالم یا عصبانی بیام توی این کلبه ی تنهاییم و واسه خودم یه چیزایی بنویسم تا دلم باز بشه . یادم میاد یه زمانی به اتی می گفتم که چرا نظرای وبلاگت رو میبندی . ادم اگه ریگی تو کفشش نباشه هیچ غمی نداره . لازم نیست که ازادی بیان رو از همه بگیره . حالا میفهمم که اتی چی می گفت ...

   حالا واقعا متاسفم . تقصیر شما ها نیست و تقصیر خودمه که این یه بارو بی دقتی کردم . فکر نمی کردم که یه سو تفاهم ساده اینجوری همه چیزو  به هم بزنه . فکر نمی کردم اطرافیانم منو اینجوری فرض کنن که بیام با ابروی کسی بازی کنم (فکر نمی کردم کسی مثل خانومهایی که من فقط سه یا 4 بار دیدمشون  تا جزوه ی المپیاد ازشون بگیرم بیان به من بگن که را عاشق من شدی و از این حرفا  . یه ضرب المثل قدیمی هستش که میگه هر گردی گردو نیست . حالا همین جا باید بگم که هر ف که  ...

 

   شاید این ما جرای ف که توی نظرای پست قبلی گفتم و تعریف کردم به کوچیکیه یه مورچه بود ولی حالا به بزرگیه یه دردسر بزرگ برام شده . من فکر می کردم که بهتون رسونده باشم که من تا حالا عاشق نشدم ولی حالا باید صریح بگم که من تا حالا عاشق کسی نشدم . اصلا به شما چه که من عاشق شدم یا نه ...

   یه چیز دیگه هم هستش من خیلی کم نفرین میکنم اید تا حالا تو عمرم 2نفر رو بیشتر نفرین نکردم ولی واقعا امشب توی نماز شب از خدا می خوام که باعث و بانی های ایم سوتفاهم رو یا سر عقل بیاره یبا همین بلا رو یه جایی بدتر سرشون بیاره . تا بیست دقیقه پیش مامانم پیشم بودن و داشتن نماز می خوندن . بهم گفتن که ابوالفضل چراحالت گرفته (من اصولا کم ناراحت میشم ولی حالاداشت اشکم در میومد)بهش یه جمله گفتم : مامان برام دعا کن که خدا کسایی رو که برام  دارن مشکل ایجاد می کنن رو یا هدایت کنه یا بعدا بدتر سرشون بیاره و همه ی سوتفاهما برطرف بشه)

    مامانم هم به قدری گل هستن که بدون سوال دیگه ای برام سر نماز دعا کردن . به این میگن یه مادر مهربون .از همه ی کسانی که براشون سوتفاهمی پیش اومده خواهش می کنم که یه کمی منطقی باشن . فکر می کردم به من اینقدر اطمینان داشته باشین که اینا رو قبول نکنین .

  فقط یه جمله در باره ی عشق

زندگي بايد کرد چه بخواهي چه نخواهي محکوم به زندگی هستي تو در زنداني و خود نمي داني ولي بدان ازادي در چند قدمي توست و ان در عشق الهيست

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:3 توسط ابوالفضل باقیان |

بدون هویت ...

   می خواستم دیشب آپ کنم چون یه حال و هوای خاصی داشتم و دلم هم گرفته بود که دیدم بهتره نکنم . آخه همه ی وبلاگم می شد غمگین و حالگیری بود . امشب خیلی فول شارژم . می خواتم راجع به چند تا مطلب حرف بزنم . زود تر از یک هم اپ کردم تا جبران قبلی ها باشه.

   اولیش که طبق معمول باز شدن مدارس و دوباره گف و گرفتاری و از این حرفاست .

  کسی غیره خو نیستد . پروام نبو برم مرسه مامانوم به زور بیدارم کرد وگرنه نمرفتم . توی مرسه هم زنگ اول رو خوابیدم . زنگ دوم رو چو زیس بود با هشیاری کامل گوش دادم(دیگه زبون یزدی بسه) زنگ آخر رو بیسیک داشتیم که عادی گذشت . خیلی ناخشه که درست روز اول مدارس توی سال ۸۷ , زنگ اول ریاضی و آقای خورشید  ناخش ترین درس سال رو بدن که هیچ کس چیزی نفهمه . من که سر کلاس خواب بودم .

دیگه جعفر و سفیدکن و عباس هم نیستن که کلاس رو ببریم به اسمون ها . فقط من بودم و سالاری و متالهی و یه عالمه مسئوایت دشوار . بالاخره تونستیم یه کارایی بکنیم که اقای ارثی متالهی رو از کلاس بندازه بیرون  " به به به به ... " .

   هر چی بد بگم کم گفتم . این دو روز مثل ... بود .تنها ساعتی که حال کردیم زنگ شیمی بود و آقای طاهر نژاد با اون جک های باحالشون . همیشه اول  زنگ یه 3 یا 4 تا جک با حال میگن که ادم رو سر حال میاره و تا اخر زنگ فول شارژه .

   دومیش سیزده بدره . نمیدونم شما ها کجا رفتین ولی ما که رفتیم به دیارمون زارچ . رفتیم به باغ(همون کرت) بابابزرگم با عمه و عموهام . جاتون خال یه کباب کوبیده ای درست کردیم(چون همه کارش من بودم بهتره بگم کردم)که نگو و نپرس . آخر کار هم همه با هم یه دست والیبال زدیم تو رگ . 3تا تیم بودیم . جوانان پسر , جوانان دختر و میان سالان . به صورتی که نمی دونم بهش چی میگن با هم بازی کردیم .هرتیمی باید 2تا مسابقه داشت . بازی اخر ما بودیم با دخترا که به دلیل دخالت عوامل محیطی و حیاتی(همون جر زنی های معمول) مجبور به بازی مجدد شدی که البته ما توی هر دو بازی هم بردیم . از حق نگذریم عجب بازی داشتن این دخترا . توی تیم خودمون همه تنبل بودن و داشتن وا میرفتن . من و پسر عموم مجبور بودم به خاطر آبرومون که شده همه کارا رو بکنمیم . جالب اینجاست که بعد از بردن ما ما دوتا فقط به دخترا گفتیم خسته نباشید ولی اونایی که شاید حتی دستشون به توپ هم نخورده بود شروع کردن به گفتن جملاتی مثل دماغ سوخته و ... .  آخر کار یه دعوایی شد که نزدیک بود مجروح بده

   آخریش هم فیلم مرد هزار چهرست . کلا فیلم باحالی بود ولی قسمت اخرش به نظر من شاهکار بود . کل فیلم توی  اون دفاعیه ی اخرش خلاصه میشد . واقعا خیلی قشنگ بازی کرد . فکر نمی کردم که بتونه تا این حد احساسی بازی کنه . خرفهاش هم قشنگ بود . وافعا همه ی ما بی دفاعیم . توی روز قیامت جلوی خدا هیچ حرفی نمی تونیم بزنیم . اگه یه نگاه به دور و برمون بکنیم خیلی ها رو میبینیم که اشتباهی هستن .یه مهندس آبدارچی شده . یه دکتر مغازه داره . یه دیپلمه رئیس کار خونست . اینا به این سادگی نیست که ماها بهش نگاه می کنیم . همش باید جواب پس بدیم که اونجا هم بی دفاعیم . بیایم یه جوری زندگی کنیم که در آخر اگه هیچ کاری هم نکردیم بتونیم مثل مهران مدیری با جرات بگیم که:

- خدایا توشاهدی که من هیچ چیز رو خراب نکردم ...

- خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم ...

- خدایا تو شاهدی که اگه هیچ کار خوبی نکردم هیچ کار بدی هم نکردم ...

- خدایا فقط تو از من راضی باش ...

یه معذرت خواهی هم بهتون بدهکارم که دیر اپ کردم . سعی میکنم دیگه تکرار نشه

منتـــظر بـــــاش اما معطـــل نشو

تحــــمل کن اما توقـــف نــکن

قطعی باش اما لجباز نباش

بگو اري اما نگو حتما

بگو نه اما نگو ابدا

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:13 توسط ابوالفضل باقیان |

حسی در وجود

سلام

میدونید چرا می خواستم ساعت 3 آپ کنم . میخواستم تا امشب بعد از خوندن یه نماز شب و یه زیارت عاشورا حداقل بتونم دوباره اون فضایی رو که تو شلمچه و طلائیه دیدم و حس کردم  رو مجسم کنم که نشد . واقعا باید ادم با پای برهنه روی خاکش راه بره تا معنویت اونجا رو حس کنه . من بچه مذهبی نیستم , وبلاگم هم مذهبی نیست ولی دیدم حیف میشه که نیام و اینا رو بهتون نگم . هر چی هم میگم به خاطر ریا نیست . ته دلم مونده که میگم . بزارین یه مرور کلی از خاطراتم داشته باشم که همه چیز توش هست

 توی کل سفر که داشت اعصابم از دست همراهیام خرد می شد . نمی دونید که چی بودن . یه دفعه جو می گرفتشون میزدن و میرقضیدن . من خشکه مذهبی نیستم ولی یه لحظه فکر کنید شما از شلمچه با اون معنویت خاص برگشتین , توی اتوبوس دارن می زنن و می رقصن و می خونن .توی خوابگاه شانس باهامون یار بود که بچه های هیئت انصار المهدی اونجا بودن . وگرنه اونجا هم باید رقص و اواز می دیدیم . شب ها تا 2 بیدار بودیم . نصف شب بلند می شدیم از همه رو بیدار می کردیم و پنج ریالی می گرفتیم

 روز اول که رسیدیم رفتیم شوش دانیال  و فتح المبین. . روز دوم صبح رفتیم کنار اروند کنار جاتون خالی با اب اروند وضو کرفتیم . یه احساس سبکی به ادم دست میداد . می خواست که خودشو همون جا توی اب رها کنه . خدا می دونست که چند تا غواص توی همین اب شهید شدن .

 بعد از ظهر رفتیم شلمچه . می گفتن که شلمچه کربلای ایرانه ولی ... . همین که از اتوبوس بیاده شدم  . یه حسی به ادم می گفت که دارم پا میذارم تو کربلا .اخه فاصله ای هم تا کربلا نداشت . با ماشین یک ساعته می رسیدی . کفشا رو در آوردمو  راهی شدم . همین که وارد فضای اصلیش شدم دلم ریخت پایین . میدونستم که دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم . از بچه ها جدا شدم و سرمو انداختم پایین و شروع کردم به قدم زدن . نه میدونستم مقصدم کجاست نه می دونستم برا چی دارم راه میرم نه ... .  فقط راه می رفتمو گریه می کردم . انگار که دارم توی بین الحرمین قدم می زنم . خاکش داشت با ادم حرف میزد . میگفت که تو چه طور روت شده پا بذاری توی کربلا . مگه نمی دونی که اینجا مخصوص عاشقانه . عاشقان پاک امام و شهدا . تو که اینقدر گناه داری . تو که ... .

 می خواستم همون جا اب بشم برم تو زمین . ولی حیف که قابل نبودم . اخه اون زمینی بود که با خون شهدا مزین شده بود . من کجا و شهدا کجا...

 دیگه پاهام تاب و توان راه رفتن نداشتن . رفتم یه گوشه ای و خودمو روی خاکش رها کردم  . عجب خاکی بود . بوی گل یاس میداد . گلهای یاسی که همون جا پرپر شده بودن . ادم میخواست همون جا شهید بشه . اگه توی همون لحظه یه نیم نگاهی به دنیا مینداختی , میفهمیدی که چقدر کثیفه .

 بعد از یه مدت حالم جا اومد وضو که داشتم . بلند شدمو همون جا دو رکعت نماز خوندم . وقتی می رفتم توی سجده دیگه دلم نمی خواست بلند بشم . داشتم بوی خاک پاک کربلا رو استشمام می کردم .

 بعد از خوندن نماز مفرب و عشا دیگه باید میرفتیم . دیگه تنها نبودم . یه عالمه غم و غصه و امید و ارزو وهر چی که بخوای رو دوشم سنگینی می کرد . یه مقدار از تربت پاکش رو برداشتم و دل کندم و رفتم . توی اتوبوس دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم . سرمو تکیه داده بودم به پنجره و فقط گریه . اصلا توی این چند روز کارم فقط گریه بود . وقتی رسیدیم به خوابگاه شامم رو خوردم و گوشه ی حیاط به بچه ها نگاه می کردم که بازی میکردن . حالم گرفته بود . یه سیدی توی هیئت بود که فوق العاده ادم با حالی بود اومد کنارم و ازم دلجویی کرد . منم با حاش درد دل کردم و سبک شدم  ولی هنوز...

 صبح روز بعد باید می رفتیم منطقه ی زید و طلائیه . هویزه .  منطقه ی زید یه منطقه ی عملیاتی بود که چند تا شهید گمنام داشت . یه مسجدی داشت که شهیدای گمنام توش خاک بودن . اقای نجم الهدی هم باهامون بودن . توی این مسجد ایشون نوحه می خوندن و ما سینه میزدیم و من که نشستم یه گوشه ای و اروم دستامو به سینم میزدم . ناسلامتی اومده بودم که سبک بشم ولی نگو که دلم پر تر شده بود . یه تیکه از شعر بود که همش زمزمه می کردم  و گریه

     اگر دردم دوا میشد چه می شد        نصیبم کربلا میشد چه می شد

 حالا رسیده بودیم به طلائیه . به طلای ناب پاک طلائیه . سرزمین اقا ابوالفضل . سرزمینی که امام رضا هنگام عبور ازش گفته بودن "که یاران من در اینجا کشته خواهند شد" . من همیشه طلائیه رو بیشتر از جاهای دیگه دوست داشتم . عجب حال و هوایی داشت . فکر کنین اگه شما هم یه دخترو میدیدین که داره از شدت درد و گریه خودشو می زنه . بعد ازش بپرسین که چی شده بهتون بگه که بابای من هم توی همین جا شهید شده اومدم تا بابامو از خدا پس بگیرم چه حسی بهتون دست می داد..........دیگه از طلائیه نگم بهتره

 رسیدیم به هویزه . نماز رو که خوندیم رفتیم کنار قبر شهید علم الهدی و مادر بزرگوارشون . فاصله ی  دوتاشون حدود ۲متر بود . یه نفر گفت که هر چی از خدا می خواین توی همین فاصله بخواین . عشق و محبتی که بین مادر و فرزنده همه چیزو حل می کنه . حالا دیگه موقش بود که خودمو سبک کنم . هر چی درد داشتمو ازاد کردم تا سبک بشم . اجازه ندادم که باهام به یزد برگردن .

 دیگه هم دستم خسته شده هم ذهنم و هم چشمام . شاید بگین که چقدر شلوقش کرده ولی خدا میدونه که اینجوری نیست . اصلا تا خودتون نرین و نبینین باور نمیکنیم . باور نمی کنین که واقعا کربلاست. من فقط گفتم دیگه بقیش با شما . فقط یه ذره فکر کنین که ما باید حالا چی کار کنیم که خونشون پایمال نشه

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

قـــــــربـــــانتـــــــــــان

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:55 توسط ابوالفضل باقیان |

بهاری نو

مبارکه


سلام

الان دارم آخرین متنو توی 86 مینویسم  . خیلی دلم گرفته . آدم احساساتی زیادی نیستم ولی الان دارم گریه می کنم . یه جورایی دلتنگ شدم . خیلی دوست داشتم الان توی مدرسه بودم و داشتم با بچه ها مزه میریختیم . یا اتی یا سالارس رو توی بغل می گرفتم وگریه میکردم . دلم خش بود که از 2شنبه مدرسه رو تعطیل کردم ولی الان دارم به دلتنگی واقعی پی می برم . از خیلی از غیر سمپادی هایی که میشناختم خبر ندارم . دوست داشتم که حداقل عید رو به چند نفر پشت تلفن تبریک بگم که الان در دسترس نیستن . هر جور دارم فکرش می کنم می بینم من با تنها چیزی که نمی سازم تنهاییه . هیچ راه حلی ندارم به جز اینکه بیام درد دلامو توی وبلاگ بنویسم تا سبک بشم . امسال یه سال فراموش نشدنی برام بود از جشنواره خوارزمی گرفته تا این اخر کاریا . هر وقت یاد اون لحظه ای میافتم که 3تایی قبل از رفتن روی سن سالن وزارت کشور هم دیگه رو بغل کردیم از خودم می پرسم که دوباره این لحظه ها برام تکرار میشه یا نه . سر قضیه ی ربات فیلم بردار چه غصه ها که نخوردم . آخه فکر کنین گروهی که خودم جمع کردم . استارتش رو من و سید زدیم .... .بگذریم . گذشته ها گذشته

سر قضیه ی وبلاگا چه دردسرا که کشیدم . چون یه مسئولیتی رو دوشم بود باید همه چیزو حل میکردم . چه اشکایی که دیدم از چشم چه کسایی جاری شد . اخرش هم برا خودم گرون تموم شد . سر یه قضیه  شخصی چقدر رفتم امامزاده و گریه کردم . دم امامزاده گرم . گریه هامو روی زمین نذاشت . چه شبایی که نماز شب می خوندم و میزدم زیر گریه . چه درد سرایی که کشیدم . چه خون دلایی که خوردم

اروا کلّم شدم رئیس شورا که هزار تا کار برای مدرسه بکنم ولی حتی 10 درصد کارام هم حل نشد . با متالّهی چقدر دویدیم تا حداقل یه غلتی بکنیم ولی نشد . راستش دست و پامون بسته بود . همش آقای دانا فر می گفتن که کارای اداری طول می کشه انجام بشه ولی نه دیگه تا 4ماه اونم یه کار کوچیک .

چقدر اول کارا توی کلاسا غیبت چند تا فرزانگانی ها کردم . یه حرفایی که پشت سر خیلی ها زدم . نمی دونم که از من راضی  هستن یا نه ولی الان هر جا هستن ازشون خواهش می کنم که منو ببخشن . ناسلامتی دیگه همه ی ما خواهر و برادر شدیم دیگه نباید پشت سر هم غیبت کنیم

کلّا حرف زیاده ولی نمی دونم از کجاش براتون بگم . از اولش که این وبلاگو زدم برا این بود که خودمو سبک کنم . من با سالاری خیلی رفیقم .اون میدونه . توی لین دل بی صاحب من هزار تا درد و مرضه که می خوام خالیش کنم . همش دارم غصه می خورم . شاید ظاهرم خیلی شاد باشه ولی باطن یه چیز دیگست . نمی دونم سال اینده چی میشه . خدا برام چی نوشته .  همش می ترسم که خراب بشه . نمیخوام به قول دکتر شریعتی توی نیمه ی دوم حسرت بخورم . هزار و یکی برنامه دارم که نمی دونم می تونم انجامش بدم یا نه . امشب تا 10.30 با استاندار جلسه داشتیم . اخر کاری نشست روبروی من و غذاشو خورد . واقعا ادم درستیه . همه ی حرفاش منطقیه .

سال جدید المپیاد رو ول نمی کنم . اول المپیاد از همه چیز واجب تره . می خوام سومین اختراعمو با کمک یه نفر تموم کنم. بیشتر کارام هم به این بستگی داره که اونور سال مدیر جدید داشته باشیم یا نه . میخوام هم بچه های خودمونو هم سال اولیامونو توی روباتیک و خوازرمی و ... راه بندازم . مگه من مرده باشم سال دیگه همه ی مسابقات آزمایشگاهی ها از دخترا باشم بعدم جشن بگیرن که .... . تعصبی برخورد نمی کنم ولی این قضیه ی جشنه  منو خیلی سوزونده . مگه ما خواهر وبرادر نیستیم . می خوام روابط سیاسیمو هم زیاد کنم . حالا که کم کم پام با چند تا جلسه به استانداری باز شده موقعیتو از دست نمی دم . می خوام توی پژوهشگاه هم یه جورایی المپیادی های دوطرف رو به هم نزدیک کنم تا انشالله ما هم سال دیگه مثل  پارسال اصفهان  8تا مدال کشوری داشته باشیم . در ظمن نمی زارم ایجور دختر و پسری بین ما ها باشه . چرا نمی خوان بفهمن که ما 2طرف خیلی می تونیم به هم کمک کنیم .

دوباره رفتم حاشیه . اینا کاراییه که می خوام بکنم که همش با یه جو همت حل میشه . البته تو بعضی موارد کمک خیلی ها رو نیاز دارم که باید بهم کمک کنن به خصوص اونوریا . فقط بگم که دارم اول سال جدید تا چهارم میرم راهیان نور . خیلی حال میده . یه فضای خاص خودشو داره . شما هام دعام کنین که همه حیز طبق مراد پیش بره

سال نوتون مبارک ما رو هم فرا موش نکنین . خاطره های بدو بندازین دور . بیاین تا با هم یکی بشیم

Happy new year


 بی زحمت این عکسو اول روی کامپیوتر ذخیره کنید بعد ببینین

زیباترین پیام


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط ابوالفضل باقیان |

آخرین روزا

سلام

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودن و داشتم چیزی مینوشتم . نمی دونم چه ج.ری ولی صبح ساعت 7,24 بیدار شدم تا ساعت 7,29 لباسو کیفو همه چیز اماده شد تا برم مدرسه . ساعت 8 رسیدم مدرسه رفتم سر صف صبحگاه  تا دعای صبحگاهی رو بخونم یه دفعه یادم رفته گوشیم رو خاموش کنم . پریدم پایین (از سکو) رفتم اون پشتا و گوشیمو خاموش کردم . مراسم صبحگاه کامل تموم شد و رفتیم سر کلاس . اقای صالح با متانت کامل و بدون هیچ برگه ی امتحانی وارد کلاس شدن از همون اول معلوم بود که کتبی لغو شده پس دیگه ازادی خودمونو داشتیم . بیچاره اقای صالح داشت میمرد از شدت شلوغی . فقط 2 یا سه با جای منو متالهی رو عوض  کرد . حق هم داشت اگه توی یه کلاس منو متالهی کنار هم بشینیم دیگه اون کلاس کلاس نیست(لازم به ذکر است که امروز و کلا تا اخر امسال سالاری و جعفر نیستن اگه اونا بودن دیگه چی میشد) .

ساعت سوم اقای اخوه داشتیم . من که موبایلم تحویل دفتر بود . موبایل یکی دیگه از بچه ها رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن . نامرد چه بازی هایی توی گوشیش داشت . بعد از حل خود آزمایی ها آقای اخوه تصمیم گرفتن که درس جدید رو توی فضای باز بدن . همه ی بچه ها پشت مدرسه جمع شدیم ما نشستیم رو به شیشه های زیر زمین . شیشه ها اینه ای بود . همه شروع کردیم به شکلک در اوردن . یه عده میمون شده بودن یه عده ... . قرار بود که هر چی وقت اضافی اوردیم بریم ورزش کنیم . خر خونای کلاس  ول نمی کردن همش سوال می پرسیدن . همه می خواستیم بریم فوتبال ولی اینا ول نمی کردن . بالاخره بعد از کلی چشم غره و کتک و مداد توی پهلو فرو کردن کلاسو جمع کردیم و تا اونور سال از معلم خداحافضی کردیم

   حلا با یه عالمه خوشحالی رفتیم توی دفتر تا توپ بگیریم دیدیم که اقای گرامی یه عده خر خونا رو جمع کرده و داره برای 2تا امتحان تست اونور سال برنامه میریزه . همه اومدن فوضولی . یکی میگفت  اقا امتحان شمیمی با ریاضی باشه و یا ...

بعد از کلی سرو صدا یکدفعه یک صدای مهیب به گوش رسید که سکوتی را بر همه جا نشاند . رفتم ببینم چی شده دیدم که حسین رفیعی با اون هیکل 150 کیلویی روی میز مدرسه تکیه داده و شیشه ی وسطش رو خرد کرده . با این انفجار به خود اومدیم . اصلا هدف کلی رو فراموش کرده بودم "گرفتن توپ " یه عالمه دنبال توپ توی دفتر گشتم هیچی پیدا نکردم به قول بوذر روزنه های امید بسته شده بودن که یکدفعه یه توپ مامانی و خوشکل پیدا شد . تا برداشتمش صدای آقای گرامی بلند شد که: دانش اموزان دوم برن طبقه ی دوم(سجع داشت)

از توصیف جلسه بگذریم که جز سرو صدا هیچ چی نداشت . نوبت غذا بود . امروز رحمت الهی زیاد بر سر من نازل شد و 2تا از بچه ها غذاشونو نخوردن . منم از خدا خواسته گرفتم . بچه ها همه پشت مدرسه جمع شدیم تا غذا هامون رو بخوریم . من به راحتی دوتا غذا رو خوردم ولی شومیش دیگه زیادم بود . با زارعیان نصفه کردیم . امروز حسابی سیر شدم . حالا نوبت مراسم بعد از عذا بود که یه جوری این غذا ها هضم بشه . اول با گیگیلی شروع کردیم .باشروع مراسم صدای گیگیلی همه جا را پر کرد که یکدفعه یه سر از توی پنجره یدفتر بیرون اومد:اقا از شما ها بعیده. بعد از این مراسم رسیدیم به مراسم سینه زنی و خوندن اشعار گرانقدر ترابی به قدری شور انگیز بود که دوباره همون سر و همون صدا گفت:اقای مشرف بسه . من هم از خدا خواسته تا شناسایی نشده بودم باید فرار می کردم. از این یکی مراسم هم که بگذریم میرسیم به مراسم اصلی امروز که مشرف رو هدف قرار میدادیم و می ریختیم سرش تا بزنیمش . نا مرد زور هممون رو داره با این حال یه دو  سه ضربه ای بهش وارد شد .

ساعت اخر هم که اقای ارثی گفتن از درس 13, 7 تا سوال تستی در بیاریم . متالهی هم که هیچ وقت نه دفتر میاره نه کتاب توی یه برگه  سوالایی از قبیل سوال زیر درآورد

      نگاه به نا محرم مانند چگونه تیری از جانب شیطان است

1-زهر آلود                2-درد آور           3-سه شعبه               4- سوزش آور

دیگه مچم درد اومد میرم که بخوابم

همیشه بخندین تا زندگی هم بهتون بخنده

قـــــــربـــــانتـــــــــــان

بـــــای

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:13 توسط ابوالفضل باقیان |

گمگشته برگشت

سلام علیکم جمیعا

الان که دارم اولین پست وبلاگم رو مینویسم هیچی به ذهنم نمیاد فقط نشستم پشت کامپیوتر و د برو که رفتیم .

ماشالله ماشالله اینقدر برو بچ سمپاد یزد در زمینه ی وبلاگ نویسی دارای افتخارات فراوان هستند که ما باید در دهنو ببندیم و فقط نظاره گر باشیم یا اگه خیلی زور بزنیم یه سوراخ لای این وبلاگا پیدا کنیم و همونجا لونه کنیم . اون قدیما توی اینترنیت یه حضور نیمه فعال داشتم . حالا هم که دوباره  بر کشتم به خاطر هیجانشه .

اصلا هیجان توی زندگی ادم لازمه . چند وقت پیش که حسینی به دلایلی پشت در دفتر واستاده بود می خواستن ازش تعهد بگیرن عربشاهی  به من گفت: بی چاره تا ازش تعهد نگیرن ولش نمی کنن منم زدم زیر خنده . گفت مرض چرا می خندی . منم گفتم که مگه نمی دونی . گفت چی . گفتم بابا من خودم تنا حالا 3 تا تعهد دادم . عرب تعجب کرده بود کفت تو که ... هستی زشت نیست (این تازه این نمونه ی کو چیکش بود)

      بیخیال من کار خودمو میکنم هر چی میخواد بشه , بشه فدای سرم چرا الکی خودمو پیر کنم . درباره ی اسم وبلاگ هم هویجوری به سرم زد منم شک نکردم و گذاشتم . گاهی وقتا یه شعر میگم یه مطلب مینویسم یا یه خبر از سمپاد توی وبلاگ میزنم تا بیکار نباشم . تازه توی نوروز هم بیکار نیستم

فعلا میرم و درس می خونم(از اجایبه که منو اتی درس بخونیم . همیشه تا اومدم ماهی یه بار درس بخونم چوهر خودکارم از تعجب خشکش می زنه)

فقط یه جمله ی قشنگ از دکتر شریعتی

زندگی دو نیمه است نیمه ی اول درمید نیمه ی دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول

(پس هیچ وقت کاری نکنیم که تو نیمه ی دوم حسرت بخوریم)

قربــــــــــــــــــــــان همگــــــــــــــــــی

بــــــــــــــای

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:56 توسط ابوالفضل باقیان |